.....................................................................................امروز شنبه ۱۹تیرماه ۱۳۸۸...................................................................................
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
این مطلب زیبا را از دکتر شریعتی قبلا شنیده بودم و خواستم در این وبلاگ ثبت کنم. از همین رو برای پیدا کردن اصل مطلب متوسل به موتور گازی! گوگل شدم اما متاسفانه نتوانسم دو نسخ! از این نوشته را شبیه به هم پیدا کنم. گویا نویسندگان تارنماهای به اصطلاح و به اشتباه ادبی روح حاج علی شریعتی را شاد کرده اند و ایضا چشمش را دور دیده و هر چه توانسته اند از تراوشات ذهنی خود بر این چهار خط نوشته ناقابل پیاده کرده و الحق که در این مورد خودشان یکپا دکترای افتخاری دارند.
المرض! صحت ادعای بنده را خودتان در ادامه مطلب مشاهده نمایید:
(در ضمن نوشته بالا برگرفته از سایت shariati.com است. اما صحت آن تایید نمی شود)
ادامه مطلب
سلام سرآغاز هر کلام بعد از نام خداوند بامرام
چند فردی تقدیم به آنان که راهشان باید زنده بماند....
سلام ای آشنایان ای رفیقان سلامی جنس نور و جنس ایمان
سلام ای دوستان پاک بی باک ز قوم قادر افلاک، ایـــــــــران
سلام ای رهروان زاده خاک منش افلاکی و خوی دلیران
سلام ای کاشفان نور در شب چنان بی باک همچون شاه شیران
سلام ای عاشقان مست باده روانه سوی ساقی لیک بی جان
سلام ای عارفان پاک طینت به سوی حق ولی در قلب میدان
سلام ای راهیان آسمانــــی چنان آزاد همچون سربداران
سلام ای عالمان علم رفتن نماندن در میان روسیاهان
سلام ای حافظان مکتب عشق خداحافظ ولی با یاد یاران
سلام ای شاهدان عالَم حق خداحافظ کنون تا روز پایان
برای خودم و همه آنانکه که مثل خودم هنوز زنده اند و قصد دارند زندگی کنند..........
........................................................................................................
۲ ساعت و ۴ دقیقه مانده به طلوع بهار......................................................................................
.
عید سعید فطر مبارک باد
ماه مبارک رمضان مبارک تر برای ملت ایران.
و این آخرین امتحان من در دوران ۱۲ ساله درس در مدرسه بود.امتحان ادبیات بود و چه سخت بود.
دیروز همینطور که پای درس نشسته بودم و علی الظاهر سخت مشغول مطالعه. ناگهان دوباره طبع شعرم گل کرد و چند بیتی شعر سرودم که ارزش چاپ کردن و حتی خواندن هم نداشت فقط به درد وبلاگ پر بازدیدی چون اینجا! می خورد لیکن تنها زمان و مکانی که این شعر ثبت و ضبط می شود امروز و این وبگاه است.
و این شعر تاریخی که اولین بار توسط دوستم حافظ نگاشته شده بدین شرح است:
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که همرهم شو گفتا غمت سرآید
گفتم که برخیالت هستم من عاشق تو گفتا که هر که هستی بنشین غمت سرآید
گفتم ز خوب رویان ماندی جدا چرا تو گفتا که شب دراز است شاید غم از در آید
گفتم بگو تو چیزی غیراز"غمت سرآید" گفتا که بهتر است آن جانت ز تن در آید
گفتم فراق جانم بر تو چه کار آید گفتا که پس همان به گویم غمت سر آید
شعر اصلی را از حافظ در اینجا بخوانید (با عرض پوزش از حافظ و سعدی و کلیه شاعران ایران)
ادامه مطلب
تقدیم به او که وقتی آمد با خیال راحت وبلاگم را تعطیل میکنم....
و او کیست جز چاره دل دردمندان حضرت مهدی صاحب الزمان عج الله تعالی فرجه الشریف ...
نگر آن سیاه ابری و درش پر از بلا را سر آن ندارد آیا که به سر برد جفا را
اگر این قیام خونین که به پا نموده خورشید ز تلولوش بسوزد همه جان اولیا را
تو مده به دل هراسی و به جان غمی که اکنون زدل سما برآید نفسی قسم خدا را
نفسی ز آتش و آه که به جز جفا ندیده تو بدان که آید اما شکند ز نی صدا را
نی و نای وناله وغم که گرفته جان این خلق به طلوع ماه رویی بگذارد این سرا را
ز گروه خرقه پوشان و قماش دین فروشان بزداید او دورویی بدرد زتن ردا را
چو برآید از پس ابر و کند طلوع دیگر بکشد چراغ ظلم و به شب آورد وفا را
چو رخش شود نمایان و ندا دهد به عالم بنگر ز چهره او شه ملک لا فتی را
تو بدان که "شهریارا" ز نگاه پر زمهرش بشناختم من به خدا قسم خدارا
دل "واحد" اما چه خوش است بر امیدی نگهی کند و بوسد رخ و دست آن هدی را
آسمان عشق ما صد رنگ نیست لیک یک رنگ است و اما ماندنی است
عشق را تفسیر نتوان عقل کرد عقل را باید فدای عشق کرد
عشق گر باشد ز مهر یارها وارهاند خلق را از تارها
این بلا گر کرد جانت را رها نیک می فهمی که باشد چون طلا
آن طلایی را که صرافش خداست گر عیارش نیک حلال بلاست
عشق درمان بسی بیماری است خاستگاه شور و شوق و شادی است
هر که را گر عشق باشد روزی اش درد و غم ها منشا هر شادی اش
عشق نیکو گر که کردی پیشه ات پاک گردد تا ابد اندیشه ات
عشق"واحد" گر بگیرد روح از نور خدا میرسد تا به فلک از خلق می گردد جدا
آتشی از عشق تو در دل گریخت زین سبب اشک از سر و رویم بریخت
از غمت شد این دل سردم مذاب چون که شوید اشک تو هر نا ثواب
ای که تاریک است راه ما ولی نور تو کردست ره را منجلی
ای که خورشیدست در پیشت حقیر تا ابد در صدر مردان کبیر
تو بمانی و بگوییم یاحسین یاحسین و یاحسین و یاحسین
با تو بودن مهدی ام یاد دل غمدیده ام حیف زین دنیا به آن دنیاهمی نتوان خزید
این مساله رو انشتین طرح کرده و گفته 98 درصد مردم دنیا قادر به حل اون نیستند. ممکنه ظاهر مساله خسته کننده باشه ولی در باطن نیست.
و اما مساله:
1- در یک خیابون 5 خونه وجود داره که با پنج رنگ متفاوت رنگ شدن.
2- تو هر خونه یه نفر با ملیت متفاوت با بقیه زندگی میکنه.
3- هر کدوم از 5 صابخونه یه نوشیدنی متفاوت, یه مارک سیگار متفاوت دوست داره و یه حیوون متفاوت تو خونه نگهداری میکنه
سوال اینه که کی تو خونه ماهی نگهداری میکنه؟
راهنمایی:
1- انگلیسه خونه اش قرمزه
2- سوئدیه تو خونه سگ نگه میداره
3- دانمارکیه چای دوست داره
4- خونه سبز رنگ سمت چپ خونه سفیده
5- صاحب خونه ی سبز رنگ قهوه دوست داره
6- کسی که سیگار پالمال میکشه پرنده نگهداری میکنه
7- صاحب خونه زرد رنگ سیگار دانهیل میکشه
8- مردی که تو خونه وسطی زندگی میکنه شیر دوست داره از نوشیدنی ها(نه حیوونا)
9- نروژیه تو اولین خونه زندگی میکنه
10- مردی که بلندز میکشه همسایه اونیه که گربه نگهداری میکنه
11- مردی که اسب نگهداری میکنه همسایه مردیه که دانهیل میکشه
12- مردی که بلو مستر میکشه آبجو دوست داره(ببخشید ماءالشعیر)
13- آلمانیه سیگار پرنس میکشه
14- نروژیه همسایه اونیه که خونه اش آبیه
15- مردی که بلندز میکشه همسایه ای داره که آب دوست داره بین نوشیدنیها
حالا نگین زمان انیشتین این سیگارها نبوده. لابد یه بدبختی اومده به جای ایکس و ایگرگ این چیزها رو گذاشته که مساله طبیعی تر بشه.
آلبرت انیشتن این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند! شماچطور؟؟؟
من مطمئن هستم که شما می توانید. امتحان کنید.
پاسختون رو تو نظرات بدین![]()
بلکه سالیان عمرتان شاد باد...
به یاری حق تعالی

